تبلیغات
مهاجر - درد دل
 
مهاجر
 
 

سلام هموطنان عزیز......
امشب خاطره ای از یك مهاجر هزاره كه مدتی در یكی از
کمپ های كشور استرالیا ساكن بود را قرار دادم
خاطره ای كه بسیار ناراحت كننده و غم انگیز است خود من با خواندن این خاطره واقعا ناراحت شدم
حالا شما عزیزان هم بخوانید و نظر خود را در
پایان بیان كنید.

همه شب براین نیازم به جلال کبریائی 

 که عزیز میهنم را دهی از ستم رهائی

در دیگری نداریم که رویم به التماس اش  

تو مگر به رحمت خود رهی دیگری گشائی

ما بدین در نه پی حشمت جاه آمده ایم  

  از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم


بنام تک نوازنده گیتار عشق و محبت،صمیمیت،راستی، و راستگوئی .
امشب شب چهار شنبه ساعت 3:40 میخواهم از دوران کمپ و از درد دل خودم و شما بنویسم من در تاریخ 23/1/2010وارد کرسمس شدم .  امروز بعد از گزاراندن هفده ماه و بیست روز کمپ را برای همیشه ترک می کنم.

 در این دوران بیسار سختی ها  و طاقت فرساترین لحظات را پشت سر گذاشته و تحمل کردم . مثل همه ولی تجربه های خوب و بد هم کسب کردم که مهمترین آن خود شناسی بود  که خودم را بشناسم و قدر و قیمت زمان را بفهمم . فهمیدم که آزادی یعنی چه ؟ و اگر زند گی بود بیرون رفتم چه قسم از وقت استفاده کنم . وقتی با خانواده و دوستان روبرو می شوم برخورد و احساس ام چه شکلی خواهد بود . واقعآ ما همه در این سفر دوستان زیادی پیدا کردیم که حاصل این سفر ما بودند .

بقیه در ادامه ی مطلب!



 یادم می آید بعضی موقع اینقدردلم می گرفت که راه ها را بر روی خود بسته میدیدم فکر میکردم که دیگر زنده گی معنی و مفهوم ندارد باید خود را راحت کرد. ولی باز هم یک دریجه کوچک که حاوی نور امید بود به رویم گشوده می شد و مژده می داد بسوی یک آینده ای روشن و امیدواری می گفت  حبیب تو باید مثل سنگ باشی التبه نه سنگدل { مثل بعضی ها} تابتواننی با مشکلات غلبه کرده  و با نا ملایمات زندگی دست و پنجه نرم کنی .  مشکلات و موانع را یکی پس از دیگری از سر راه کنار زده تا به قله های  زیبایی، سعادت،جمال، وکمال نزدیک شده  و به ارمانهای والای خود دست پیدا کنی .

یادم می آید از سخنان مردان بزرگ که گفته است : دونفر هردو از پشت میله های زندان به بیرون نگاه می کردند اما یکی از آنها به بسوی خاک و دیگری بسوی ستاره ها و ما باید سعی کنیم که دومی باشیم .

بلی برادران عزیز، فرزندان مظلوم، ستمدیده و رنج کشیده  مردم هزاره ، هزاره ای که در طول تاریخ  قربانی بزرگترین قتل عام و شکنجه های شدید و مرگبار از سوی هر کس و ناکس شده اید . ملت که توسط سیلی ملیشه های پاکستانی و مرزبانان ایرانی و یا هم در دهن نهنگ های بحیره ای مدیترانه و بحر هند یا دشت های سوزان تفتان و زاهدان  قربانی مهاجرت هستند تا برای پیداکردن لقمه نان و حفظ جان و ننگ و شرف و ناموس ، خود را به این خطر ها می اندازد . همچنان در خم یک کوچه و در غم یک لقمه ای نان و در انتظار یک برگه ای تردد موقت روز را به شب می رساند و از ترس یورش پولیس آرام و قرار ندارد .

بلی میدانم ای کودک هزاره: چقدر زخم زبانها، تحقیرها که نشنیده ای و جوانان و نوجوانان ات را از دست که نداده ا ی .  وای برادر من میدانم چقدر درد آواره گی را به جان خریدی و از هر کوچه  و پس کوچه توهین ها را شنیدی و کودکان ات  را به ضرب چاقو کشتند و خودت رابا خون سرخ ات رنگین ساختند و زن و بچه ات را عزا دار، به خاطر خانواده ات جوانت را از د ست دادی و به پولیس شکایت نکردی که مبادا جایت لو رفته و تو را با خانواده ات یکجا رد مرز کنند .  همگی روی ماین ها و یا با چاقوهای قصاب طالب تکه تکه شوند .

 ای مظلوم تاریخ : دردت را احساس میکنم که به خواطر یک جای امن برای خوانواده ات سرت را در دست گرفته خودت را در اقیانوس بی سرو ته و روی یک تکه چوب گندیده و فرسوده با توکل با خدا رها کردی .  فکر می کردی کشور بشر دوست استرالیا به راحتی ازت استقبال میکند؟ و چقدرمطمئن بودی که انها از مشکلات ما آگاه هستند و ما امنیت نداریم صادقانه هرچه داشتی گفتی از ترس که در گذشته به تو تحمیل شده بود و همه جرآت ات را گرفته همان واقعیت ها را هم نتوانستی بیان کنی!!! و اصلآ انتظار نداشتی که حتی این ها شما را به دروغگوئی متهم کنند سر انجام ریجکت ات کند .

 بگذریم می خواهم  خاطره ای یک روز خود را برای شما در میان بگذارم که از روز های گذشته است  برگرفته از دفتر خاطراتم :
امشب میخواهم کمی از درد دلم و از این همه دلگیری ناراحتی تنهایی بنویسم،  بنویسم که امروز ها چقدر همه دلشان گرفته است . چقدر من رفته ام به تنهایی خود ، در خلوت خود می نشینم . خاطرات غم انگیز کمپ را با یک عالم احساس غربت زد گی و مظلومیت تجربه می کنم .

 میدانی حبیب امروز ها چقدر برایت سخت میگذره و تو در دل نگرفته ای و به رخ نمی آوری . میدانی محیط ات روز به روز تنگ و تنگ تر می شود یکزمان کمی بازی میکردی و رفیقایت در کنارت بود و امروزها دلت گرفته گوشه گیرشدی چقدر روز ها برایت دراز و شب ها برایت تاریک است . چقدر رفیق خوب داری یک صدای کولر و یک لامپ  مهتابی که تو را تنها نمی گذارد . چقدر غذاهای تکرار و هر روز به امیدی میروی که شاید یک تکه کاغذ که رویش دایاک نوشته باشد به تو بدهد ولی طبق معمول هیچ و  پهلوی اسم و عکس ات سفیداست و نا امیدانه بر می گردی . اطاق که ذکی خواب است و تو هم پهلویش دراز می کشی بعد از کمی مطالعه به خواب میروی و باز هم از همان خوابهای تکراری که بعد از بیداری فراموشش می کنی . دلت میخواهد بروی پیش عادل ولی او بیچاره حال بهتر از تو را ندارد، اصلآ هردوی ما به شمول ذکی فراموش کردم که کی هستیم و از کجا امدیم و برای چه امدیم . اینروزها انقدر دلم گرفته که نمیتوانم احساسم را بیان کنم .
بعضی موقع افسوس میخورم  که چرا ما از دست یکعده کسانی جاهل که اصلآ افغانی نیستند کشور ما را خراب کرده آواره ای هر کوچه و بیا بان شدیم .

 وقتی که آمدیم اینجا نمی دانستیم چه بگویم یک ماده را نمی دانستیم چه رسد به پنج ماده و سر انجام رجیکت شدیم . با وجود اینکه تمام دنیا می داند که مظلوم ترین قوم در دنیا مردم هزاره هستند ولی دلی نیست که باور کند و گوش شنوا نیست که حرفهای ما را با گوش دل بشنود .  ما از انها انتظار زیادی داشتیم و لی انها روز بروز کم لطف تر می شوند . چقدر سخت است برایم وقتی می بینم جوانان ما تاصبح از درد و مشکلات و از ترس  رجیکتی و از دوری  خانواده خواب ندارند .  غریبانه  در اطراف فنس ها قدم می زنند با دل پر از خون که فقط خدا می داند . وقتی به طرف دفتر امیگریشن با هزار امید و آرزو می روند با کاغذ رجیکتی بر می گردد . هزا بار آرزوی مرگ میکنم که ایکاش نمی آمدم و مردم را بدین شکل نمی دیدم چقدر سخت است و قتی از پهلوی تلفن رد می شوم صدای گریه مردم خود را می شنوم که آرام آرام با تلفن گریه می کند میدانم از دلت  برادر حتمآ خوانواده ات می پرسد کار هایت به کجا رسیده و حتمآ کودکانت سراغ  پدر را می گیرند و تو هم دروغ میگوئی که من زود میروم بیرون  در حالیکه رجیکت شدی نامردا رجکت ات کردند این دروغ گفتن به خانواده چقدر سخت است چقدر سخت است .


 وقتی که می پرسیم چرا کار ما طولانی شده می شنویم که ما برای کسی دعوت نامه نفرستاده بودیم می توانید بر گردید. روز یکبار اطاق مان را بدون اجازه چک می شود ما از اول می فهمیدیم که انها ما را خیلی دوست دارند ما بیخود و بیجهت دست به خودکشی می زنیم و دیوانه می شویم . وقتی به ذکی  فکر میکنم که آنهمه تحرک ،شادی،غروراش به کجا شد حیران  میشوم لعنت بر واژه و لغت غربت که همه چیز ما را از ما می گیرد و جایش گوشه گیری و افسردگی می دهد بدون اینکه متوجه شویم .
به شما میگویم ای فرزندان  هزاره : این روزها می گذرد اشکالی ندارد هر چه سرات آمد تحمل کن حق اینها ست چون کشور شان است ما مهمان ناخوانده ایم، عزیز : نادیده بگیر ،  وقتی خواهران کوچک ات فکر می کند که تو خانه ات روی کشتی است، رفیق: فراموش کن این سهم من و تو از زند گی است که باید از دست هر کس جور عذاب ببینیم، جور و با زوی من: من و تو یکروز از این زندان آزاد می شویم و خانواده خود را خواهم آورد و آنگاه به انها درس مهربانی را خواهیم آموخت که یاد بگیرند  بایک بی پناه چه طوری بر خورد کنند، برادرمن : نگو که خسته نیستی وقتی می بینیم خسته ای هیچوقت نگو که غذا دلت نمی شود وقتی که می بینم گرسنه ای روز بروز آب میشوی ، هیچوقت فکر نکن تنها هستی چون(او) همیشه  باتوست اشکالی ندارد قند برادر ، جوانان با استعداد هزاره ات دیوانه  و گوشه گیر می شود .  اندوال من ای مهربانتر از همیشه گریه نکن وقتی جوان ات جای نان شامپو میخورد و شاید این هم چیزی نباشد که مرگ جوان نوزده ساله ات در عالم غربت دور از خانواده در میله ای تخت خواب  می شود. جوانی ات در گوشه زندان تباه میشود، تف  بر تو دنیا . چقدر سخت گرفتی برای ما . در حالیکه یکروزی خوشی ندادی و همیشه بدنبال یک جای امن و یک راه فرار و یک لقمه نان حلال بودیم و با این قناعت میکردیم لعنت بر تو دنیا فرصب ندادی درس بخوانیم و تحصیل کینم نفرین بر تو دنیا تا خود مان را شناختیم خود را پشت میلیه های زندان  دیدیم. اینروزها می گزرد و تو هم عادت کردی . از بس سرت را به این  و ان سر کفتی خوردی  ای بیچاره مردم، غریبانه به دنیا میائی با ترس و لرز زند گی میکنی و بیرحمانه کشته می شوی  جوانی هایت را در زیرکارهای سنگین و طاقت فرسا جا گذاشته فرار را برقرار ترجیح داده و آخرین راه را انتخاب میکنی ترک از وطن از زادگاه برای همیشه .
 کمپ شرگر ساعت 1:28 صبح تاریخ 18/5/2011  بر گرفته از دفتر چه خاطراتم.


با وجود اینهمه  فشار ها را بردوش می کشی و جوانمردانه زندگی میکنی و به دنیا ثابت کردی که یعنی نماد صداقت و ایمان  و هیچ وقت از قوانین اتحاد صلح و دوستی تخطی نکرده همواره ناجی صلح واتحاد و برادری بوده است  فراموش نکن قبل از دمیدن صبح تاریکترین لحظات شب است. به   BIG  امید دیدار حبیب  027


همه شب براین نیازم به جلال کبریائی                که عزیز میهنم را دهی از ستم رهائی
در دیگری نداریم که رویم به التماس اش              تو مگر به رحمت خود رهی دیگری گشائی.

این خاطره به ایمیل مدیریت محترم وبلاگ جاغوری 1 فرستاده شده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 3 تیر 1390 :: توسط : hazara
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: hazara
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالبی که در این وبلاگ درج میشه چیه؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو
1.
Display Pagerank قیمت طلا، ارز و سکه
فوم بتن غدیر
 
 
 
  • Share