تبلیغات
مهاجر - حکایت
 
مهاجر
 
 

گنجشک به خداوند گفت : لانه کوچکی داشتم لانه خستگی وسرپناه بی کسیم بود، طوفان تو بی هنگام وزید وآن را از من گرفت،کجای دنیای بزرگ وپهناور تورا گرفته بود ؟
خداوند فرمودند: ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی باد را فرستادم ، گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی > چه بسیار بلا که از تو بواسطه محبتم از تو دور کردم وتو ندانسته به دشمنیم برخواستی (وما یعلم جنود ربک الا هو).






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391 :: توسط : hazara
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ: hazara
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالبی که در این وبلاگ درج میشه چیه؟





برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو
1.
Display Pagerank قیمت طلا، ارز و سکه
فوم بتن غدیر
 
 
 
  • Share